close
تبلیغات در اینترنت
شعری زیبا در مناسبت این ایام..
الشام الشام الشام... از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنندبر زخم كهنه ي پرمان سنگ مي زنندوقت نزولِ سوره ي توحيد بر لبتابليس ها به باورمان سنگ مي زنندوقتي كه سنگشان به سر ني نمي رسدسمت سكينه خواهرمان سنگ مي زنندازپاي نيزه فاطمه را دور كن پدر!اين كورها به مادرمان سنگ مي زنندبغض علي بهانه ي خوبي برايشانحتي به سوي اصغرمان سنگ مي زنندآن دختري كه با پدرش رفت و دور شد...در كربلا جهيزيه اش جفت و جور شدگفتم : كه كاخ مستي تان پايدار نيستمردم لباس خاكي ما خنده دار نيستمردان ما به نيزه و در كوچه هاي شهرگرداندن زنان…
مطالب مربوط
مراسم هفتگی1395.6.15بزم عشاق الائمه.کربلایی مصطفی تمیزی
مرایم هفتگی1395.6.8 بزم عشاق الائمه.کربلایی مصطفی تمیزی
مراسم هفتگی 1395.3.7 بزم عشاق الائمه.کربلایی مصطفی تمیزی.سیدرضاعلیزاده
سلام رفقا سایت در حال بروز رسانی میباشد
مراسم هفتگی 16*01* 1395بزم عشاق الائمه.کربلایی مصطفی تمیزی
مراسم ایام شهادت حضرت زهرا 95 روز بزم عشاق الائمه مشهدالرضا
مراسم شام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
مراسم هفتگی 1394/11/26
مراسم هفتگی 1394/11/12 فایل های تصویری
آدرس ما در آپارات
شعری زیبا در مناسبت این ایام..
الشام الشام الشام...

از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنند
بر زخم كهنه ي پرمان سنگ مي زنند

وقت نزولِ سوره ي توحيد بر لبت
ابليس ها به باورمان سنگ مي زنند

وقتي كه سنگشان به سر ني نمي رسد
سمت سكينه خواهرمان سنگ مي زنند

ازپاي نيزه فاطمه را دور كن پدر!
اين كورها به مادرمان سنگ مي زنند

بغض علي بهانه ي خوبي برايشان
حتي به سوي اصغرمان سنگ مي زنند


آن دختري كه با پدرش رفت و دور شد...
در كربلا جهيزيه اش جفت و جور شد


گفتم : كه كاخ مستي تان پايدار نيست
مردم لباس خاكي ما خنده دار نيست

مردان ما به نيزه و در كوچه هاي شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نيست

اي بزدلان! ز بام به ما سنگ مي زنيد
در دستهاي بسته ي ما ذوالفقار نيست

در سختي و بلا به خدا تكيه مي كنيم
سر مي دهيم در ره او، اين شعار نيست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنيد
پاي سر بريده كه جاي قمار نيست!


خون گريه ميكني؟! به تو حق ميدهم عمو
ديگر وسط كشيده شده حرف آبرو


ياقوتِ سرخ باور من را فروختند
بازار شام معجر من را فروختند

آهسته گريه كن پدرم! نشنود عمو
چادر نماز مادر من را فروختند

از بسكه فكر منفعت اين چپاولند
با خون و پوست، زيور من را فروختند

سودي نداشت زلف پريشان و سوخته
با يك نظر گلِ ِ سرِ من را فروختند

با چند ضربه چوبِ حراجِ كنار طشت
الماس اشك خواهر من را فروختند

كار از تمسخر لب يحيي گذشته است
از خيزران بپرس چه برما گذشته است
نویسنده : | تاریخ ارسال: دو شنبه 03 / 09 / 1393 ساعت: 20:31|تعداد بازدید : 32
دیدگاههای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
  • موضوعات CATEGORIES2

  • مطالب پر بازدید Viewed Articles

  • خبرنامه MailForm

  • آرشیو ماهانه Monthly Archive

  • صفحات اضافی Static Pages

  • لیست کاربران Users List

  • پیوندها Links

  • پیوندهای روزانه Link Dump

  • اعضای آنلاین Online Users